سفرنامه زمستان 1395
روز پنجشنبه بود 7/11/1395 قرار بود من و حسن و مصطفی و محسن بریم دهات تا یه آخر هفته زمستونی خوب رو دور از دغدغه زندگی شهری و هیاهوی زن و بچه و کار و تحصیل و... با آرامش کامل بگذرونیم و یه استراحت باحال و پلی استیشن و اگه برفی هم بود! یه کمی هم برف بازی کنیم کلاً خوش بگذرونیم حسن یه کیلو گوشت و استخون دنده و مخلّفات برای یه آبگوشت مشت (اونم با آب چشمه دهات) تدارک دیده بود حدود ده تا هم سنگک گرفته بود ، محسن هم طبق روال همیشه دنبال درست کردن کتف و بال زعفرونی با روش خاص خودش بود ، مصطفی هم مرد همیشه آماده و در صحنه ما بود و تقریباً کارای سخت رو اون انجام میxadداد ، منم فرماند
برچسب: ماجرای,جالب,زمستان,زمین,گیر,شدن,توسط,برف,
نویسنده: آریا مهدوی
تاريخ: شنبه
28 مرداد
1396 ساعت: 3:21